پشت پنجره نشسته بودم و ریزش برگهای پاییزی را تماشا می کردم، دلم یکمرتبه گرفت. دست کردم داخل جیبم تا سیگاری روشن کنم، اما یادم آمد سالهاست ترک کردهام و جیب سمت چپم خالی است. برقها هم رفته بود و نتوانستم سرم را بتراشم، تیغی را که شهریور کادوی تولدم بود را برداشتم، سیاهی چشمانم را بریدم و آویزان درختان پشت پنجره کردم. سیاهی چشمانم مرتب و هماهنگ با برگهای درختان روی زمین میافتادند. و من، خود تنهایم را پشت پنجره می دیدم! وبلاگ ادبی مهسا اعتباری...
ما را در سایت وبلاگ ادبی مهسا اعتباری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41
تاريخ: سه
شنبه
6 دی
1401 ساعت: 19:48