پیرزنی کنار خیابان بساط کرده بود و آینه و ناخن گیر و شانه و ... می فروخت. دلم برایش سوخت، رفتم جلوی بساطش ایستادم و گفتم: مادرجان چی داری که به درد من بخوره؟ گفت: سلام! من آینه ای دارم که حقیقت را نشان می دهد. خندید و از بین وسایلش آینه ای گرد را برداشت و داد به دستم. به آینه نگاه کردم، هرچه تلاش کردم نتوانستم خودم را درون آینه ببینم! برگشتم رو به پیرزن و با صدای بلند گفتم: خانم چرا این آینه من را نشان نمی دهد؟ اما پیرزن سرجایش نبود. وبلاگ ادبی مهسا اعتباری...
ما را در سایت وبلاگ ادبی مهسا اعتباری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41
تاريخ: سه
شنبه
6 دی
1401 ساعت: 19:48